جام گيتي‌نما

 
هلن کلر
نویسنده : مسعود - ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸٢
 

گرامي‌ترين و زيباترين‌ها در جهان، نه ديده مي‌شوند و نه حتي لمس مي‌شوند، آنها را تنها در دل بايد لمس کرد.


 
comment نظرات ()
 
 
استاد سخن
نویسنده : مسعود - ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٢
 

شبی در محفلی با آه‌‌و‌سوزی ...... شنيدستم که مرد پاره‌دوزی

چنين می‌گفت با پير عجوزی ...... «گلی خوشبوی در حمام روزی

رسيد از دست محبوبی به دستم»

گرفتم آن گل و کردم خميری ...... خمير نرم ونيکو چون حريری

معطر بود و خوب و دلپذيری  .... «بدو گفتم که مشکی يا عبيری 

که از بوی دل آويز تو مستم»


 
comment نظرات ()
 
 
خيام
نویسنده : مسعود - ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٢
 

از دی که گذشت هيچ ازو ياد نکن

فـردا کـه نيـامـدست فرياد نکن

بر نامده و گذشته بنياد مکن

حالی‌خوش‌باش و عمر بر‌باد نکن 


 
comment نظرات ()
 
 
آتوسا صالحی
نویسنده : مسعود - ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٢
 

نكند شكوفه روزي به كوير دل ببندد

نكند پرش بريزد نكند لبش نخندد

نكند كه سينه‌سرخی دل از آسمان بگيرد

همه جا بهار باشد گل من ولی بميرد

نكند كسی نپرسد چه خبر؟ چه شد پرستو

نكند كسی نداند كه كجاست خانهٌ او

و چه شد كه اسب رم كرد و پرنده بال و پر زد؟

نكند زمين بترسد نكند دلش بلرزد

شب و آن هزار چشمی كه دوباره می درخشد

نكند كه خواب باشم و خدا مرا نبخشد


 
comment نظرات ()
 
 
سياوش کسرايی
نویسنده : مسعود - ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٢
 

به من گفتی که دل دريا کن ای دوست

هـمـه دريـا از آن مـا کـن ای ‌دوست

دلـم دريـا شـد و دادم بـه دستت

مکش دريا بخون پروا کن ای دوست


 
comment نظرات ()
 
 
نور خدا
نویسنده : مسعود - ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸۱
 
دشمنت کشت ولی نور تو خاموش نشد
آری آن نور که فانی نشود نور خـداست

نه بقـا کـرد ستمگـر، نـه بجـا مانـد سـتم
ظالم از دست شد و خيمه مظلوم به پاست
 
comment نظرات ()
 
 
محتشم کاشانی:
نویسنده : مسعود - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸۱
 

دلی دارم که از تنگی در او جز غم نمی‌گنجد

غمی دارم ز دلتنگی که در عالم نمی‌گنجد


 
comment نظرات ()
 
 
بند اول
نویسنده : مسعود - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸۱
 
باز اين چه شورش است که در خلق عالم است
باز اين چه نـوحه و چـه عـزا و چـه ماتـم است

باز اين چه رستخيز عظيم است کز زمين
بي‌نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

ايـن صـبح تيـره بـاز دميـد از کجـا کـزو
کار جهان و خلق جهان جمله درهم است

گويـا طلـوع مي‌کند از مغـرب آفتـاب
کاشوب در تمامي ذرات عالم است

گـر خوانمش قيـامت دنيـا بعيـد نيست
اين رستخيز عام که نامش محرم است

در بـارگاه قـدس که جـاي مـلال نيست
سرهاي قدسيان همه بر زانوي غم است

جن و ملک بر آدميان نوحه مي‌کنند
گـويـا عزاي اشـرف اولاد آدمـست

خورشيد آسمان و زمين نور مشرقين
پرورده کنار رسول خدا «حسين»

 
comment نظرات ()
 
 
بند دوم
نویسنده : مسعود - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸۱
 
کشتی شکست خورده طوفان کربلا
در خاک و خون طپيده به ميدان کربلا

گر چشم روزگار بر او فاش می‌گريست
خون می‌گذشت از سر ايـوان کربـلا

نگرفت دست دهر گلابی بغير اشک
زان گل که شد شکفته به بستان کربلا

از آب هـم مـضايقه کـردند کـوفيان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

بودند ديو و دد همه سيراب و ميمکيد
خـاتـم ز قـحط آب سليـمان کـربـلا

زان تشنگان هنوز بعيوق ميرسد
فـريـاد الـعطش ز بيـابـان کـربـلا

آه از دمی که لشکر اعدا نکرد شرم
کــردنـد رو بـخيمه سلـطان کـربـلا

آندم فلک بر آتش غيرت سپند شد
کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد
 
comment نظرات ()
 
 
بند سوم
نویسنده : مسعود - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸۱
 
کاش آنزمان سرادغ گردون نگون شدی
وين خرگه بلند ستون بی‌ستون شدی

کاش آنزمان درآمدی از کوه تا بکوه
سيل سيه که روی زمين قيرگون شدی

کاش آنزمان ز آه جهانسوز اهل بيت
يک شعله برق خرمن گردون دون شدی

کاش آنزمان که اين حرکت کرد آسمان
سيماب‌وار گوی زمين بی‌سکون شدی

کاش آنزمان که پيکر او شد درون خاک
جان جهانيان همه از تن برون شدی

کاش آنزمان که کشتی آل‌نبی شکست
عالم تمام غرقه دريای خون شدی

آن انتقـام گـر نفتـادی بـه روز حـشر
با اين عمل معامله دهر چون شدی

آل‌نبی چو دست تظلم برآورند
ارکان عرش را به تلاطم درآورند
 
comment نظرات ()
 
 
بند چهارم
نویسنده : مسعود - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸۱
 
بر خوان غم چو عالميان را صلا زدند
اول صـلا بـه سـلسـله انبيـاء زدند

نوبت به اوليا چو رسيد آسمان طپيد
زان ضربتی که بر سر شير خدا زدند

آن در که جبرئيل امین بود خادمش
اهل ستم به پهلوی خيرالنساء زدند

پس آتشی ز اخگر الماس ريزه‌ها
افروختند و در حسن مجتبی زدند

وانگه سرادقی که ملک محرمش نبود
کـندند از مديـنه و در کـربـلا زدنـد

وز تيشه ستيزه در آن دشت کوفيان
بـس نخلها ز گلـشـن آل‌عبا زدنـد

پس ضربتی کزان جگر مصطفی دريد
بر حلق تشنه خلف مرتضی زدند

اهل حرم دريده گريبان گشوده مو
فريـاد بـر در حـرم کـبريـا زدنـد

روح الامين نهاده به زانو سر حجاب
تاريک شد ز ديدن آن چشم آفتاب
 
comment نظرات ()
 
 
بند پنجم
نویسنده : مسعود - ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸۱
 
چون خون ز حلق تشنه او بر زمين رسيد
جوش از زمين بذروه عرش برين رسيد

نزديک شد که خانه ايمان شود خراب
از بس شکستها که به ارکان دين رسيد

نخل بلند او چو خسان بر زمين زدند
طوفان به آسمان ز غبار زمين رسيد

باد آن غبار چون بمزار نبي رساند
گرد از مدينه بر فلک هفتمين رسيد

يکباره جامه در خم گردون به نيل زد
چون اين خبر به عيسي گردون نشين رسيد

پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش
از انبيا به حضرت روح‌الامين رسيد

کرد اين خيال وهم غلط کارکان غبار
تـا دامن جـلال جهان‌آفـرين رسـيـد

هست از ملال گر چه بري ذات ذوالجلال
او در دلست و هيچ دلي نيست بي ملال

 
comment نظرات ()
 
 
بند ششم
نویسنده : مسعود - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸۱
 
ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند
يکباره بر جريده رحمت قلم زنند

ترسم كزين گناه شفيعان روز حشر
دارند شرم كز گنه خلق دم زنند

دست عتاب حق بدرآيد ز آستين
چون اهلبيت دست در اهل ستم زنند

آه از دمي كه با كفن خون چكان ز خاك
آل علي چو شعله آتش علم زنند

فرياد از آن زمان كه جوانان اهلبيت
گلگون كفن به عرصه محشر قدم زنند

جمعي كه زد بهم صفشان شور كربلا
در حشر صف‌زنان صف محشر بهم زنند

از صـاحـب حــرم چـه توقـع كنند باز
آن ناكسان كه تيغ به صيد حرم زنند

پس بر سنان كنند سري‌را كه جبرئيل
شويد غبار گيسويش از آب سلسبيل
 
comment نظرات ()
 
 
بند هفتم
نویسنده : مسعود - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸۱
 
روزيـکه شد به نيزه سر آن بـزرگـوار
خورشيد سر برهنه برآمد ز کوهسار

موجی بجنبش آمد و برخاست کوه کوه
ابری ببـارش آمـد و بگـريـست زار زار

گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن
گفتی فتاد ز حـرکت چـرخ بيـقرار

عرش آنزمان بلرزه درآمد که چرخ پير
افتاد در گمان که قيامت شد آشکار

آن خيمه‌ای که گيسوی حورش طناب بود
شـد سرنـگون ز بـاد مـخـالـف حبـاب‌وار

جمعی که پاس محملشان داشت جبرئيل
گـشتنـد بی‌عـمـاری و مـحمـل شتـرسوار

با آنکـه سـرزد آن عـمـل از امـت نـبی
روخ‌الامين ز روح نبی گشت شرمسار

وانگه ز کوفه خيل الم رو به‌شام کرد
نوعيکه عـقل گفت قـيامت قـيام کرد

 
comment نظرات ()
 
 
بند هشتم
نویسنده : مسعود - ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸۱
 
بـر حـربگاه چون ره آن کـاروان فتاد
شور و نشور واهمه را در گمان فت

هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فكند
هم گـريه بر مـلائك هـفت آسمـان افـتاد

هر جا كه بود آهوئي از دشت پا كشيد
هر جا كه بود طائري از آشـيـان فـتـاد

شد وحشتي كه شور قيامت بياد رفت
چون چشم اهلبيت بر آن كشتگان فتاد

هر چند بر تن شهدا چشم كار كرد
بر زخمهاي كاري تيغ و سنان فتاد

ناگاه چشم دختر زهرا در آن ميان
بر پيكر شريف امام زمان فتاد

بي اختيار نعره هذا حسين از او
سرزد چنانكه آتش از آن در جهان فتاد

پس با زبان پر گله آن بضعة الرسول
رو در مدينه كرد كه يا ايها الرسول






 
comment نظرات ()
 
 
بند نهم
نویسنده : مسعود - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸۱
 
اين کشته فتـاده به هـامون «حسين» توست
وين صيد دست و پا زده در خون حسين توست

اين نخل تـر كـز آتـش جـان‌سوز تـشنگي
دود از زمين رسانده به گردون حسين توست

اين ماهي فتاده به درياي خون كه هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسين توست

اين غرقه محيط شهادت كه روي دشت
از موج خون او شده گلگون حسين توست

اين خـشـك لب فـتاده دور از لـب فـرات
كز خون او زمين شده جيحون حسين توست

اين شاه كم سپاه كه با خيل اشك و آه
خرگاه زين جهان زده بيرون حسين توست

اين قالب طپان كه چنين مانده بر زمين
شاه شهيد ناشده مدفون حسين توست

پس روي در بقيع به زهرا خطاب كرد
وحش زمين و مرغ هوا را كباب كرد








 
comment نظرات ()
 
 
بند دهم
نویسنده : مسعود - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸۱
 
کای مونس شکسته‌دلان حال ما ببين
ما را غـريب و بيکس و بی‌آشنا ببين

اولاد خويش را كه شفيعان محشرند
در ورطـه عـقوبت اهـل جـفا بـبين

در خلد بر حجاب دو كون آستين فشان
وندر جـهان مصيبت مـا بـر ملا ببين

ني‌ني بيا چو ابر خروشان به كربلا
طغيان سيل فتنه و موج بلا ببين

تنهاي كشتگان همه در خاك و خون نگر
سرهاي سروران همه بر نيزه‌ها ببين

آن سر كه بود بر سر دوش نبي مدام
يك نيزه‌اش ز دوش مخالف جدا ببين

آن تن كه بود پرورشش در كنار تو
غلطان بخـاك مـعركه كـربلا بـبين

يا بضعة‌الـرسول ز ‌ابن‌زيـاد داد
كو خاك اهل بيت رسالت به باد داد
 
comment نظرات ()
 
 
بند يازدهم
نویسنده : مسعود - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸۱
 
خاموش محتشم که دل سنگ آب شد
بـنـيـاد صبـر و خانـه طاقـت خـراب شـد

خاموش محتشم که از اين حرف سوزناک
مـرغ هـوا و مـاهی دريـا کـبـاب شـد

خاموش محتشم که از اين شعر خون چکان
در ديده اشک مـستمعـان خون نـاب شـد

خاموش محتشم که از اين نظم گريه خيز
روی زمين به‌اشک جـگـرگون کـباب شد

خاموش محتشم که فلک بسکه خون گريست
دريـا هـزار مـرتبه گـلگون حباب شد

خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب
از آه سـرد مـاتميـان مـاهتـاب شد

خاموش محتشم که ز ذکر غم حسين
جبرئيـل را ز روی پيمبـر حجـاب شد

تا چرخ سفله بو خطايی چنين نکرد
بر هيـچ آفـريـده جـفايی چـنين نکرد
 
comment نظرات ()
 
 
بند دوازدهم
نویسنده : مسعود - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸۱
 
ای چرخ غافلی که چه بيداد کرده‌ای
وز کين چها در اين ستم اباد کرده‌اي

برطعنت اين بس که با عترت رسول
بيداد کرده خصم و تو امداد کرده‌ای

ای زاده زيـاد نکـرد است هـيچگـه
نمرود اين عمل که تو شداد کرده‌ای

کام يزيد داده‌ای از کشتن حسين
بنگر که را به قتل که دلشاد کرده‌ای

بهر خسی که بار درخت شقاوتست
در باغ دين چه با گل و شمشاد کرده‌ای

با دشمنان دين نتوان کرد آنچه تو
با مصطفی و حيدر و اولاد کرده‌ای

حلقی که‌سوده لعل‌لب‌خود نبی بر آن
آزرده‌اش بـه خـنجـر بيـداد کـرده‌ای

ترسم ترا دميکه به محشر برآورند
از آتـش تـو دود بـه محشر درآورند
«محتشم کاشانی»



 
comment نظرات ()